۱۳۸۷ آذر ۴, دوشنبه

اين داستان واقعي است و ارزش خواندن را دارد..


این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم. نام من میلدرد است؛میلدرد آنورMildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیارمتفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.
امّا، ازآنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش راشروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدامتوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن وآهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌هایموسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یادبگیرند دوره می‌کرد.
در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و بازهم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم." امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتیو فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که بااتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.
یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.
چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیارتعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجدشرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانوبیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.
نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالاردبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قراردادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی رابنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.
برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند ونتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"
رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرت وی 21موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه راکه انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.
سخت متأثّرو با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش ازمیکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاًنمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانومی‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."
چشمی نبودکه اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنهانیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدرزندگی‌ام پربارتر شده است.
خیر، هرگزنابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسیفرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد. رابی درآوریل 1995 در بمب‎گذاری بی‎رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما بهقتل رسید

۱۳۸۷ آبان ۲۷, دوشنبه

درسهايي از زندگي

يه مرد ۸۰ ساله ميره براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه
نظرت چيه دكتر؟!دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب بذار يه داستان برات تعريف كنم.
من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه.اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده..
يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل!
همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!!!پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود !!!
نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش

پندي براي آقايان

من خيلي خوشحال بودم !من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم والدينم خيلي کمکم کردند دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود…فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم…يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي !سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….!من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم…اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم…وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي…!ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم و هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم به خانوادهء ما خوش اومدي !!!
نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد !!!

پندي براي آقايان

من خيلي خوشحال بودم !من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم والدينم خيلي کمکم کردند دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود…فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم…يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي !سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….!من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم…اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم…وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي…!ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم و هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم به خانوادهء ما خوش اومدي !!!
نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد !!!

۱۳۸۷ آبان ۲۳, پنجشنبه

واکنش ايران به حادثه فرودگاه امارات


واکنش ايران به حادثه فرودگاه امارات
سخنگوي وزارت امور خارجه از واکنش ايران به حادثه فرودگاه امارات خبر داد و تاکيد کرد در صورت اثبات اين واقعه تهران واکنش مقتضي اتخاذ خواهد کرد.ظاهراً ماموران فرودگاه امارات در اقدامي غيرمسوولانه و به دور از شأن ايرانيان مبادرت به تفتيش بدني زنان ايراني توسط ماموران و حتي مجبور کردن چند مسافر به برهنگي کامل کرده اند. انتشار اين خبر حساسيت نمايندگان مجلس و کميسيون امنيت ملي را براي پيگيري حادثه مزبور در پي داشت و آنها خواستار توضيح منوچهر متکي وزير امور خارجه در اين خصوص شدند و از آنجا که متکي اين حادثه را تنها در يک مورد و رفع شده عنوان کرد نمايندگان قانع نشدند و در همين راستا اسماعيل کوثري نايب رئيس کميسيون امنيت ملي در اظهاراتي گفت مجلس تصميم دارد در برابر اتفاقات ناگوار اخير برخورد جدي صورت گيرد و به همين دليل موضوع بار ديگر مورد بررسي کميسيون امنيت ملي و سياست خارجي قرار خواهد گرفت.اين در حالي است که روز يکشنبه نکونام نايب رئيس کميسيون اصل 90 از اتفاق مشابهي در باکو که در آنجا نيز مسافران ايراني مورد اذيت و آزار ماموران فرودگاه ماکو قرار گرفتند خبر داده بود.به هر حال روز گذشته حسن قشقاوي سخنگوي وزارت خارجه در مصاحبه اختصاصي خود با «اعتماد» در حاشيه نشست هفتگي اش با رسانه ها با اشاره به سفر اخير خود به امارات عنوان کرد؛ تا روز پنجشنبه که در امارات حضورداشتم چنين خبري به ما اطلاع داده نشد بنابراين نمي توانيم اين حادثه را تاييد يا تکذيب کنيم.به گفته او حجم پروازهاي ايران به امارات بالاست به طوري که روزي 30 پرواز به اين کشور صورت مي گيرد و ممکن است چنين اتفاقي از بعد از سفر ما رخ داده باشد.با اين حال او اطمينان داد چنين اقداماتي در راستاي يک تغيير سيستماتيک عليه ايرانيان نيست.قشقاوي تاکيد کرد؛ در مذاکرات مان با مقامات اماراتي و نحوه تعامل با آنها همواره محور اصلي ما برخورد طرف اماراتي با مسافران ايراني بوده است و حساسيت ايران را در اين باره تذکر داده ايم.بنابراين صحت چنين خبري بعيد به نظر مي رسد.به گفته او در صورت صحت چنين خبري، اقدام امارات خلاف شأن ايرانيان بوده و قطعاً واکنش ايران را در پي خواهد داشت

توصيه به مسافران ايراني
سخنگوي وزارت خارجه پيرامون حادثه بازرسي مسافران ايراني در فرودگاه امارات گفت؛ پس از بررسي هاي به عمل آمده معلوم شد چنين واقعه يي صحت ندارد.اگرچه او تاکيد کرد ممکن است به صورت موردي اتفاقاتي از اين دست رخ دهد.به گفته او بازرسي به صورت زن براي زن و مرد براي مرد انجام مي شود و چنين اتفاقي که به دور از شأن ايرانيان است، غيرممکن است.او با اشاره به اينکه ايران به کاردار امارات در تهران و همچنين سفارت ايران در ابوظبي و کنسولگري ايران در دوبي همواره به مقامات امارات نسبت به تکريم ايرانيان گوشزد کرده است به مسافران ايراني توصيه کرد برخي افراد با اقدامات غيرقانوني خود بهانه به دست اماراتي ها ندهند تا چنين اقداماتي رخ ندهد

گواهي پايان دبستان رضا پهلوی


۱۳۸۷ آبان ۲۲, چهارشنبه

شريكي جالب

> در یک شب سرد زمستانی یک زوج> سالمند وارد رستوران بزرگی شدند.> آنها در میان زوجهای جوانی که در> آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه> می کردند.> > بسیاری از آنان، زوج سالخورده را> تحسین می کردند و به راحتی می شد> فکرشان را از نگاهشان خواند:> > «نگاه کنید، این دو نفر عمری است
> که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و
> چقدر در کنار هم خوشبختند .»
>
> پیرمرد برای سفارش غذا به طرف
> صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را
> پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به
> طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته
> بود رفت و رو به رویش نشست.
>
> یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب
> زمینی خلال شده و یک نوشابه در
> سینی بود.
>
> پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در
> آورد و آن را با دقت به دو تکه ی
> مساوی تقسیم کرد.
>
> سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و
> تقسیم کرد.
>
> پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش
> نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین
> که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می
> زد مشتریان دیگر با ناراحتی به
> آنها نگاه می کردند و این بار به
> این فــکر می کردند که آن زوج
> پیــر احتمالا آن قدر فقیــر
> هستند که نمی توانند دو ساندویچ
> سفــارش بدهند.
>
> پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب
> زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر
> خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به
> پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک
> ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر
> مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو
> به راه است ، ما عادت داریم در همه
> چیز شریک باشیم . »
>
> مردم کم کم متوجه شدند در تمام
> مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد،
> پیرزن او را نگاه می کند و لب به
> غذایش نمی زند.
>
>
>
> بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت
> و از آنها خواهش کرد که اجازه
> بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان
> سفارش بدهد و این دفعه پیر زن
> توضیح داد: « ما عادت داریم در همه
> چیز با هم شریک باشیم.»
>
> همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد
> ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به
> طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم
> سوالی از شما بپرسم خانم؟»
>
> پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»
>
> - چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که
> گفتید در همه چیز با هم شریک هستید
> . منتظر چی هستید؟ »
>
> پیرزن جواب داد: « منتظر
> دندانهــــــا