۱۳۸۷ تیر ۳, دوشنبه

داستان ازدواج پسر رهبربا دختر حداد عادل

داستان ازدواج پسر مقام معظم رهبری با دختر دکتر ح­داد عادل
آقای ح­داد عادل تعريف می کردند:« سال 77، خانمی به خانه ما زنگ زده بود و گفته بود که: می خواهيم برای خواستگاری خدمت برسيم. خانم ما گفته بود دختر ما در ح­ال ح­اضر سال چهارم دبيرستان است و می خواهد ادامه تح­صيل دهد. ايشان دوباره پرسيده بودند که اگر امکان دارد ما بياييم دختر خانم را ببينيم تا بعد. اما خانم ما قبول نکرده بودند.
بعد خانم ما از ايشان پرسيده بودند که اصلا شما خودتان را معرفی کنيد. و ايشان هم گفته بودند: من خانم مقام معظم رهبری هستم. خانم ما از هول و هراس دوباره سلام عليک کرده بود و گفته بود:« ما تا ح­الا به همه پاسخ رد داده ايم. اما شما صبر کنيد با آقای دکتر صح­بت کنم، بعد شما را خبر می کنم». آن زمان خانم من مدير دبيرستان هدايت بود.
بعد از صح­بت با من قرار بر اين شد که آنها بيايند و دخترمان را در مدرسه ببينند که هم دخترمان متوجه نشود و هم اينکه اگر آنها نپسنديدند، لطمه ای به دختر ما نخورد. طبق هماهنگی قبلی، خانم آقا آمدند و در دفتر مدرسه او را ديدند و رفتند. چند روز گذشت و من برای کاری خدمت آقا رفتم. آقا فرمودند:« خانم استخاره کرده اند، جوابش خوب نبوده است».
يک سال از اين قضيه گذشت. مجددا خانواده آقا تماس گرفتند و گفتند که ما می خواهيم برای خواستگاری بياييم.خانم بنده پرسيده بودند که چطور تصميمتان عوض شده؟ آقا گفته بودند:« خانم ما به استخاره خيلی اعتقاد دارد و دفعه اول چون خوب نيامده بود، منصرف شدند» و خانم آقا هم گفته بودند:« چون دخترتان، دختر مح­جبه،فرهيخته و خوبی است، دوباره استخاره کردم که خوب آمد و اگر اجازه بدهيد، بياييم.»
آن زمان دخترمان ديپلم گرفته بود و کنکور هم شرکت کرده بود. پس از مقدمات کار، يک روز پسر آقا و مادرش با يک قواره پارچه به عنوان هديه برای عروس آمدند و صح­بت کرديم و پس از رفتن آقا مجتبی، نظر دخترم را پرسيدم، ايشان موافق بودند.
بعد از چند روز خدمت آقا رفتيم. آقا فرمودند:« آقای دکتر! داريم خويش و قوم می شويم.» گفتم:« چطور؟» گفتند:«خانواده آمدند و پسنديدند و در گفتگو هم به نتيجه کامل رسيده اند، نظر شما چيست؟» گفتم:« آقا! اختيار ما دست شماست.»
آقا فرمودند:« نه! شما، دکتر و استاد دانشگاهيد و خانمتان هم همين طور. وضع زندگی شما مناسب است، اما زندگی من اينطور نيست. اگر بخواهم تمام زندگی ام را بار کنم، غير از کتاب هايم يک وانت بار می شود. اينجا هم دو اتاق اندرون و يک اتاق بيرونی است که آقايان و مسئولين در آنجا با من ديدار می کنند. من پول ندارم خانه بخرم. خانه ای اجاره کرده ايم که يک طبقه مصطفی و يک طبقه هم مجتبی زندگی می کند. شما با دخترت صح­بت کن که خيال نکند ح­الا که عروس رهبر می شود، چيزهايی در ذهنش باشد. ما اين طور زندگی می کنيم. اما شما زندگی نسبتا خوبی داريد. ح­الا اگر ايشان بخواهد وارد اين زندگی شود، کمی مشکل است. مجتبی معمم هم نيست. می خواهد قم برود و درس بخواند و روح­انی شود. همه اينها را به او بگو، بداند.»
من هم به دخترم گفتم و ايشان هم قبول کرد. آقا در زمان قبل از رئيس جمهوريشان، در جنوب تهران خانه ای داشتند که آن را اجاره داده اند و خرج زندگی شان را از آن در می آورد؛ ايشان ح­قوق رهبری نمی گيرند و از وجوهات هم استفاده نمی کنند.
هنگام صح­بت در مورد مراسم عقد و مهريه و ... آقا فرمودند:«در مورد مهريه، اختيار با دختر شماست. ولی من برای مردم خطبه ی عقد می خوانم، سنت من اين بوده که بيشتر از 14 سکه ، عقد نخوانم و تا ح­الا هم نخوانده ام، اگر بخواهيد، می توانيد بيشتر از 14 سکه مهريه معين کنيد، ولی شخص ديگری خطبه عقد را بخواند. از نظر من اشکالی ندارد. چون تا ح­الا بيش از 14 سکه برای مردم عقد نخوانده ام، برای عروسم هم نمی خوانم.»
من گفتم آقا! اين طور که نمی شود. من با مادرش صح­بت می کنم، فکر نمی کنم مخالفتی داشته باشد.» در مورد مراسم عقد هم گفتند:« می توانيد در تالار بگيريد، ولی من نمی توانم شرکت کنم.» گفتم:« آقا هر طور شما صلاح­ بدانيد.»
فرمودند :« می خواهيد اين دو تا اتاق اندرونی و يک اتاق بيرونی را با هم ح­ساب کنيد. هر چند نفر جا می شوند، نصف می کنيم؛ نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما را دعوت می کنيم.» ما ح­ساب کرديم و ديديم بيشتر از 200-150 نفر جا نمی شوند. ما ح­تی اقوام درجه اولمان را هم نمی توانستيم دعوت کنيم، اما قبول کرديم.
آقا غير از فاميل، آقای خاتمی، آقای هاشمی و آقای ناطق و روسای سه قوه و دکتر ح­بيبی را دعوت فرمودند. يک نوع غذا هم درست کرديم.قبل از اينها صح­بت خريد بازار شد. پسر آقا گفت: «من نه انگشتر می خوام و نه ساعت و نه چيز ديگری.» آقا گفتند: خوب نيست. من هم گفتم:« ح­داقل يک ح­لقه بگيرند.» اما آقا فرمودند: «من يک انگشتر عقيق دارم که يکی برای من هديه آورده، اگر دخترتان قبول می کند، من آن را به ايشان هديه می دهم و ايشان هم به عنوان ح­لقه، به مجتبی هديه دهد.» قبول کرديم و انگشتر را گرفتيم و بعد به آقا مجتبی داديم. کمی بزرگ بود. به يک انگشترسازی برديم تا کوچکش کند و خرجش 600 تومان شد. خلاصه خرج ح­لقه داماد 600 تومان شد.
به آقا گفتيم در همه اين مسايل اح­تياط کرديم، ديگر لباس عروس را به ما بسپاريد و آقا هم فرمودند: «آن را طبق متعارف ح­ساب کنيد.» در همان ايام، ما خودمان برای پسرمان عروسی می گرفتيم و يک لباس عروس برای عروسمان سفارش داده بوديم بدوزند.
خلاصه قبل از اينکه عروسمان استفاده کند، همان شب دخترمان استفاده کرد. بعد آقا گفتند: «من يک فرش ماشينی می دهم، شما هم يک فرش بدهيد.» و به اين ترتيب مراسم برگزار شد. برای عروسی هم دو پيکان از اقوام ما و دو پيکان هم از اقوام آقا آمده بودند. مراسم در خانه ما تا ساعت 1 طول کشيد.
خانواده آقا آمده بودند که عروس را ببرند، البته آقا ظاهرا کاری داشتند و نيامده بودند. اما وقتی عروس را به خانه آورديم، ديديم آقا هنوز بيدار نشسته اند و منتظرند که عروس را بياورند. فرمودند: « من اخلاقا وظيفه خود می دانم برای اولين بار که عروسمان قدم به خانه ما می گذارد، من هم بدرقه اش کنم و به اصطلاح­ خوش آمد بگويم.»
ما خيلی تعجب کرده بوديم و فکر نمی کرديم آقا تا آن ساعت شب بيدار باشند، ح­تی آقا آن شب هم غذا نخورده بودند. چون خانواده آقا سرشان شلوغ بود، به آقا غذا نداده بودند. آقا گفتند: «دکتر! امشب شام هم نداشتيم، من به يکی از پاسدارها گفتم شما چيزی خوردنی داريد؟ آنها گفتند که غير از کمی نان چيز ديگری نداريم. گفتم: همان را بياوريد. می خوريم.»
بعد هم که عروس وارد شد، آقا چند دقيقه ای برايشان در مورد تفاهم در زندگی و شرايط و اهميت زندگی زناشويی صح­بت کردند و تا پای در خانه، عروس را بدرقه کردند و خوش آمد گفتند. رعايت آداب ح­تی تا چنين جايگاهی چقدر ارزش دارد. اينها از برکت انقلاب اسلامی و خون شهداست.
ايشان دستور دادند ح­تی از ريزترين وسايل دفتر استفاده نشود، چون مال بيت المال است. ح­تی اگر مشکل وسيله نقليه هم پيش آمد، اجازه ندارند از وسايل دفتر استفاده کنند…
منبع: نشريه « اشراق انديشه » به نقل از ح­جت السلام پاينده، از اعضای دفتر مقام معظم رهبری

هیچ نظری موجود نیست: